مامانِ من
بعد از مدتها؛ سلام.
نمیدونم از کجای این چند وقت بنویسم. زندگی انقدر غیرقابلپیشبینیه که آدم همیشه توی بهت میمونه…
از همون روزی که اومدم و نوشتم افکار خودکشی دارم، شروع میکنم. اون روزها بیشتر درگیر مشکلات فردی خودم و زندگی مشترکم بودم و ته دلم حس میکردم فقط با مُردنم میتونم از این دردها خلاص بشم.
تا اینکه رفتم پیش خانوادم؛ برای اینکه چند وقتی از همهچیز فاصله بگیرم، ذهنم آرومتر بشه، با مامانم حرف بزنم و برای ادامهی مسیر تصمیم بگیرم :)
اما…
زهی خیال خام :)
دختر، چقدر سادهای…
زندگی انگار حالا حالاها باهات کار داره.
همین که رسیدم خونه، بابام گفت من و مامانت فردا باید بریم تهران.
گفتم: چرا بابا؟
گفت: برای مشکل دست مامانت.
گفتم: یعنی چی؟ مگه دستش یه درد ساده نداشت؟
گفت: چرا، فقط برای اینکه عکس بگیره.
مامانم رو کرد به بابام و گفت: راستش رو بهشون بگو.
در کمال ناباوری فقط نگاهشون میکردم. توی سرم پر از علامت سؤال و تعجب بود. با خودم میگفتم چی دارن میگن؟ دوربین مخفیه؟
بابام گفت: مامانت مریض شده.
گفتم: چه مریضی آخه؟
مامانم گفت: سرطان.
یعنی چی؟
چی میگین؟
میفهمین دارین چی میگین؟
مامانِ من؟؟؟
مگه میشه؟
مگه سرطان فقط برای بقیه نبود؟
کل خونه، کل دنیا دور سرم چرخید.
فقط گریه میکردم…
بابام اومد کنارم و گفت: ما گفتیم تو قویتری. تو کاردرمانی، تو باید به خواهرات روحیه بدی. اینجوری که پیداست، اونا باید مراقب تو باشن…
پیش خودم گفتم: بابا چی داری میگی؟
میفهمی چه اتفاقی برای مامان افتاده؟
مگه میشه خونسرد بود و از غم دق نکرد؟
خلاصه مامانم رفت تهران…
دل من اما هر روز که میگذره بیشتر کباب میشه.
ولی واقعا چاره چیه؟
من چه کاری از دستم برمیاد؟
اون لحظههای اول فقط با خودم میگفتم:
کاش پسر بودم…
کاش پسر بودم و میتونستم بابام و مامانم رو اینور و اونور ببرم.
کاش پسر بودم و انقدر توی همهچیز محدود نبودم.
یهو حس کردم چقدر ناتوان و ضعیفم؛
طوری که هر اتفاقی میتونه منو کامل نابود کنه...
امسال روز مادر ، مامان من مریض بود و پیشم نبود ...
خیلی برام سخت بود استوری بقیه رو که میدیدم، قلبم
از جا کنده میشد ولی چیکار میتونستم بکنم ...
میشه مامان بابایِ آدم برای همیشه حالشون خوب باشه
و همیشه پیش آدم باشن؟
کاش میشد.