از هر دری سخنی

۱۴۰۱/۰۸/۲۱، 22:20

اینکه خیلی بحث برای گفتن همیشه توی ذهنم هست خیلی عجیبه .

میخوام در مورد دوستی ها و ضعف ها صحبت کنم در عین حال

میخوام بگم الان چه حالی دارم و امروز چه اتفاقاتی برام افتاد .

هر دوشون برام جذابه ،ولی خب شاید بی ربط ...

چند روزی میشه عجیب سرما خوردم ! آنفولانزا گرفتم! کرونا گرفتم !

نمیدونم دیگه اسمش رو چه کوفتی باید گذاشت ،اما سیستم تنفسی

درگیر شده ،سیستم گوارشی درگیر شده ،سیستم عصبی درگیر شده،

هر چی سیستم بوده درگیر شده ...

بدنم در حال جنگه و من باید صبح از خواب بیدار شم و برم بیمارستان

،خودم مریض،روحم خسته ،اما به بقیه رسیدگی کنم !

این چند وقت خیلی دوندگی داشتم ،تصمیم بر این شد عروسی نگیریم،

واقعا هم دليلي نداره تو این شرایط سخت .

من از لباس عروس خوشم

میاد ولی از عروسی نه ! یه کلیپ فرمالیته و در نهایت میریم سر خونه

زندگیمون ،درگیر کارای فرمالیته بودم ،دسته گل ،لباس ،آرایشگاه و...

این وسط مریضم شدم ،عجب وضع غریب و سختی ...

پ.ن :اوضاع جامعه داره به روال عادی بر میگرده ،این به این معنی نیست که

همه چیز مثل قبل میشه و همه کارا بی فایده بوده

هر تغییری کم کم اتفاق میفته و هر حرکتی جرقه ای میشه برای

انفجار بزرگ !

خلاصه در مورد دوستی اینا هم بعد صحبت میکنم ،فعلا رمانم رو

میخونم(سال بلوا) به عبارتی سرم تو درس و مشق خودمه فعلا .

نویسنده: ساحل

رقص ۲

۱۴۰۱/۰۸/۱۱، 21:58

نمیدونم چرا از رقصیدن خوشم نمیاد !

خیلی لذت میبرم از تماشای رقص دیگران

ولی برای خودم همیشه کار چیپی بوده ...!

همه میگن بیا وسط چرا انقد خشک و تنهایی!

من تو ذهنم : عجب خرایی هستن :/

نویسنده: ساحل

غم انگیز

۱۴۰۱/۰۸/۰۸، 18:5

grave of the fireflies

خیلی قشنگ بود .

نویسنده: ساحل

سریال

۱۴۰۱/۰۸/۰۶، 19:7

در حال حاضر سریالی که دنبال میکنم The walking deadهست ،

خب به نسبت اوایل برام جذابیت نداره ،اما نمیشه نصفه نیمه رهاش کرد

نمیدونم بر چه اساسی داره ساخته میشه ،فعلا آخرین قسمتی که اومده

رو هم دیدم یعنی قسمت ۲۱ فصل ۱۱ !

صرفا جهت سرگرمی ،حتی دیالوگ های جذابی به نسبت سریال Game

of Thrones نداره بنظرم ...

قبل از این سریال هم Money Heist رو دیدم که بنظرم یعنی بی نظیر

بود ،کلی حرف برای گفتن داشت ،کلی دیالوگ جذاب ،اصن عالی .

وقتایی فیلم و سریال میبینم ،دیگه تو زندگی واقعی نیستم و این برام

جذابه، غرق اون فیلم و داستانش میشم و باهاش زندگی میکنم مثل

وقتایی که رمان میخونم ،روحم پر میکشه و میره جایی که باید !

اکثر وقتا دلم میخواد برم تو یه دنیای دیگه ،یه دنیای جالب تر و جذاب

مثل آلیس ،وای اگر میشد چقدر خوب بود ...

الان فیلمی برای دیدن ندارم ،منتظر ادامه سریال the walking dead

هستم و این بده :/

کاش فیلما هیچوقت هیچوقت تموم نشن 😮‍💨

نویسنده: ساحل

قلبم حسم حالم

۱۴۰۱/۰۸/۰۵، 12:53

چقدر احساس تنهایی ،عمیقا دردناک و زجر آوره ...

حالم خوش نیست ،وقتی به مامانم نگاه میکنم که چقدر منو نادیده

میگیره ،حالم ازش بهم میخوره ،نه اینکه بخوام نباشه ،فقط میخوام

ازش دور باشم ...

هیچوقت از جانب من بخشیده نخواهد شد ...

اگر دنیای بعدی باشه ،اگر خدایی باشه ،اگر کسی ببینه ،اگر کسی بشنوه،

پس نيازي به گفتن گله و شکایت نیست .... ولی بنظر الانم خیلی

مسخره میاد که(باشه) !

گاهی آدم داره میترکه فقط یه جرقه میخواد ،اگر ننویسه ،ترکیده !

اگر داد نزنه ،اگر گریه نکنه ،اگر ...تموم شده رفته ...

من فقط مینویسم که منفجر نشم ! نه کسی جز خودم بارها میخونه

و بیشتر به عمق فاجعه پی میبره ،نه برام مهمه که کسی بخونه !

فقط مینویسم که بدونم یه روزایی خیلی دلم شکسته شده از تنهایی و

نادیده گرفته شدن و از کلی حس و حال بد خلاصه.

میدونم اون کسی که حالمو خوب میکنه، خودمم ،میدونم که فقط

خودم برای خودمم ! با این حال گاها دنبال حسای بیرونی میگردم ،

میتونن روم تاثیر بذارن ،میتونن خردم کنن،میتونن نابودم کنن ،خیلی

کارا میتونن کنن و نکنن !!!

به قول شایع : اه بابا من این نبودم ،انقد هر روز پخش زمین نبودم ...

حس میکنم در شکست پذیر ترین حالت ممکن هستم این روزا ،قلبم

سنگین ترین و پرچگال ترین جسم دنیاس ،سنگینی میکنه تو

قفسه سینم ،میخوام درش بیارم و فوت کنم خنک شه ،مثل وقتی

بچه بودم ،مامان غذامو فوت می‌کرد و دیگه دهنم نمیسوخت ،قلبم

داره بدنمو میسوزونه ...میخوام خنک شه فقط ...

نویسنده: ساحل

ن.ج.ف.ی

۱۴۰۱/۰۸/۰۵، 0:30

مسخرست به مُرده خون دادن ...

نویسنده: ساحل

سخت پسند

۱۴۰۱/۰۸/۰۲، 21:10

همیشه در سخت پسند ترین حالت ممکن خودم بودم .

خیلی وقتا ،اطرافیانم دلشون نخواسته باهام بیان خرید حتی!

چون میدونن خرید اومدن با من ،یعنی کل شهر رو پیاده روی کردن ،

بعدش خرید نکردن ،رفتن به شهرای دیگه و در نهایت :(شاید)خرید کردن!

خب ،حقم دارن ...

این هفته ام ،هفته خرید کردن بوده برام ،دو سه دست لباس لازم داشتم

برای بحث عکاسی ،که بعد دو سه روز گشت و گذار ،بالاخره در کمال

تعجب ،خریدم ! و راضی ام .

گاهی میگم سخت گیری نکردن ،نتیجه بهتری میده حتی ،لباسایی که

شاید پیدا کنم و بخرم ،بهتر در بیان، اما وسواس سلیقه ای که دارم ،

زورش میچربه همیشه و میگه باید باید باید :اونی بشه که من میگم !

تو یه وبلاگ ،یه خانمی داشت در مورد چاق شدنش ناله میکرد و این

چیزا ،منم فک کنم ،دچارش شدم شدیدا ،وزنم شده ۶۵ کیلو :/

قدم ۱۶۴ هست ، از لحاظ BMI سالم و ایده آل هست ،اما همیشه

تو بحث وزن (همون جرم) ،عوامل مختلفی دخیل هستند و من ،

چربی اضافه دور شکم و ران و بازو دارم ،که اینا همه نشون دهنده این

هستند که، فقط نمیشه با یه ملاک ،سلامت فرد رو سنجید ....

خلاصه بگذریم (از کجا به کجا رفت)

چاق شدم و باید ورزش کنم ،حالا کی وقت بشه رو نمیدونم

در کل میدونم رژیم روم جواب نمیده ،فقط ورزش و کنترل تغذیه اونم

نه خیلی ،خوبه برام .

کار آموزی های این ترمم که تموم بشه ،شروع میکنم به بدنسازی رفتن !

باز مثل سال پیش یه ماه میرم،عضله دردش رو میکشم ،بد ول میکنم

مریضِ روانی...

نویسنده: ساحل
© حس نوشت