از هر دری سخنی
اینکه خیلی بحث برای گفتن همیشه توی ذهنم هست خیلی عجیبه .
میخوام در مورد دوستی ها و ضعف ها صحبت کنم در عین حال
میخوام بگم الان چه حالی دارم و امروز چه اتفاقاتی برام افتاد .
هر دوشون برام جذابه ،ولی خب شاید بی ربط ...
چند روزی میشه عجیب سرما خوردم ! آنفولانزا گرفتم! کرونا گرفتم !
نمیدونم دیگه اسمش رو چه کوفتی باید گذاشت ،اما سیستم تنفسی
درگیر شده ،سیستم گوارشی درگیر شده ،سیستم عصبی درگیر شده،
هر چی سیستم بوده درگیر شده ...
بدنم در حال جنگه و من باید صبح از خواب بیدار شم و برم بیمارستان
،خودم مریض،روحم خسته ،اما به بقیه رسیدگی کنم !
این چند وقت خیلی دوندگی داشتم ،تصمیم بر این شد عروسی نگیریم،
واقعا هم دليلي نداره تو این شرایط سخت .
من از لباس عروس خوشم
میاد ولی از عروسی نه ! یه کلیپ فرمالیته و در نهایت میریم سر خونه
زندگیمون ،درگیر کارای فرمالیته بودم ،دسته گل ،لباس ،آرایشگاه و...
این وسط مریضم شدم ،عجب وضع غریب و سختی ...
پ.ن :اوضاع جامعه داره به روال عادی بر میگرده ،این به این معنی نیست که
همه چیز مثل قبل میشه و همه کارا بی فایده بوده
هر تغییری کم کم اتفاق میفته و هر حرکتی جرقه ای میشه برای
انفجار بزرگ !
خلاصه در مورد دوستی اینا هم بعد صحبت میکنم ،فعلا رمانم رو
میخونم(سال بلوا) به عبارتی سرم تو درس و مشق خودمه فعلا .
