قلبم حسم حالم
چقدر احساس تنهایی ،عمیقا دردناک و زجر آوره ...
حالم خوش نیست ،وقتی به مامانم نگاه میکنم که چقدر منو نادیده
میگیره ،حالم ازش بهم میخوره ،نه اینکه بخوام نباشه ،فقط میخوام
ازش دور باشم ...
هیچوقت از جانب من بخشیده نخواهد شد ...
اگر دنیای بعدی باشه ،اگر خدایی باشه ،اگر کسی ببینه ،اگر کسی بشنوه،
پس نيازي به گفتن گله و شکایت نیست .... ولی بنظر الانم خیلی
مسخره میاد که(باشه) !
گاهی آدم داره میترکه فقط یه جرقه میخواد ،اگر ننویسه ،ترکیده !
اگر داد نزنه ،اگر گریه نکنه ،اگر ...تموم شده رفته ...
من فقط مینویسم که منفجر نشم ! نه کسی جز خودم بارها میخونه
و بیشتر به عمق فاجعه پی میبره ،نه برام مهمه که کسی بخونه !
فقط مینویسم که بدونم یه روزایی خیلی دلم شکسته شده از تنهایی و
نادیده گرفته شدن و از کلی حس و حال بد خلاصه.
میدونم اون کسی که حالمو خوب میکنه، خودمم ،میدونم که فقط
خودم برای خودمم ! با این حال گاها دنبال حسای بیرونی میگردم ،
میتونن روم تاثیر بذارن ،میتونن خردم کنن،میتونن نابودم کنن ،خیلی
کارا میتونن کنن و نکنن !!!
به قول شایع : اه بابا من این نبودم ،انقد هر روز پخش زمین نبودم ...
حس میکنم در شکست پذیر ترین حالت ممکن هستم این روزا ،قلبم
سنگین ترین و پرچگال ترین جسم دنیاس ،سنگینی میکنه تو
قفسه سینم ،میخوام درش بیارم و فوت کنم خنک شه ،مثل وقتی
بچه بودم ،مامان غذامو فوت میکرد و دیگه دهنم نمیسوخت ،قلبم
داره بدنمو میسوزونه ...میخوام خنک شه فقط ...